فيلم سال 1378 خورشيدي (2009 ميلادي) به سفارش واحد مستندسازي Canal + فرانسه ساخته شده. خيلي آدمها و شبكههاي ديگه هم همكاري داشتن كه ميشه به شبكهي Nationa Gepgraphic اشاره كرد.
فيلم با يه نماهاي بازي از پيست اسكي توچال شروع ميشه و دختر بيحجابي رو روي تلهكابين نشون ميده كه كنار گوينده-مجري -كه كارگردان فيلم هم هست- نشسته. گفتوگو با «سلام عليكم» و «خوب هستي؟» ديگو بنوئل (Diego Bunuel) شروع ميشه. به نظرم ديگو دنبال بزرگ و عمومي نشون دادن چيزاييه كه توي ايران تابو هست. بيشتر نماهايي كه از توچال ميگيره از دخترهايي هست كه حمام آفتاب گرفتن، سيگار ميكشن، آرايش غير طبيعي دارن و ...
پس از تيتراژ، ديگو سه نكته رو پيش از شروع سفرش ميگه:
- ايرانيها عرب نيستند بلكه پارسي هستند.
- ايران يك كشور مردمسالار هست
- اين كه تمدن ايران قدمتي 3000 ساله داره
بخش بعدي فيلم خاطرهي سفر ديگو هست به قم. سوژهي اون يك آخوند (يا به گفتهي خودش ملايي) هست به نام حاج آقا ايماني كه قصد داره بره خياطش رو ببينه. آقاي ايماني كه به نظر ميرسه زبان انگليسي رو ميدونه به ديگو ميفهمونه كه اون «هم آدمه، زندگي ميكنه، ميخوريه، ميخوابيه، زن و بچه داره، قسط ميده، ماشين سوار ميشه» و ... پس از اون هم ميگه كه صورتش رو اصلاح ميكنه، لباس مرتب شيك ميپوشه. معتقده كه «دينمداري معناش اين نيست كه از زيباييهاي دنيا چشم بپوشي». خيلي جالبه كه توي ادامهي داستان يه رپخون زيرزميني با چندتا دختر و لباسهاي معروف رپخونها شروع ميكنن به خوندن. نماي بعدي حاج آقا ايماني رو كنار همسرش ميبينيم كه دارن به اين آهنگ گوش ميدن. ديگو با خواننده صحبت ميكنه. خواننده، پسر حاج آقا هست كه يه گروه زيرزميني رو سرپرستي ميكنه. حاج آقا هم يه نطق انتقادي به حكومت ميكنه كه چرا اجازه نميدن اين گروهها فعالت كنند.
شهر بعدي اصفهان هست. توي اصفهان ديگو يه بازيكن بسكتبال آمريكايي رو موضوع قرار داده. دربارهي زندگياش توي ايران صحبت ميكنن.
شهر بعدي بم هست. چند نماي ارگ بم نمايش داده ميشه و تمام.
ميرسيم به تهران. توي تهران از زنهاي رانندهي تاكسي ميگه. يه زن راننده توضيح ميده كه «ما مثل زنهاي كشورهاي عربي نيستيم. زنها توي همهي بخشها فعال هستند» و ... قرار بعدي ديگو با يه آرايشگر زن هست كه توي سالن آريشش به ديگو در بارهي آرايش خانمها و شيوهي حجاب توضيح ميده. پرسش ديگو به اين ميرسه كه «با اون تعريفي كه دادين پس چرا روسري شما تا پشت سرتون هست؟».
ديگو سفر تهران رو با ديدار «بابا موشه» كه يه ايراني يهودي هست ادامه ميده. بابا موشه اون رو به خوردن ودكا دعوت ميكنه و مينياتوري از يه زن برهنه رو به اون نشون ميده. اين ديدار باعث ميشه كه ديگو سري هم به كنيسهي اونا بزنه و با نمايندهي يهوديان در مجلس شوراي اسلامي آشنا بشه و بشنوه كه «ما توي ايران مشكلي نداريم»، «ايران پس از اسرائيل بيشترين جمعيت يهودي رو در خاورميانه داره»، «يهوديهاي ايران با صهيونيسم مشكل دارند» و ... اين حرفها ديگو رو متعجب ميكنه و پرسش جنجالي رو ميپرسه كه با توجه به صحبتهاي احمدينژاد، ايران با آلمان چه فرقي داره؟ مشخصه كه جواب چيه...
ديگو تهران رو پس از حضور در مسابقهي بينالمللي قرآنخواني (كه اون رو با American Idol مقايسه ميكنه) ترك كرد و به شمال رفت.
شايد براي همهي ما شمال سرسبزي رو تداعي كنه اما ديگو به ياد خاويار ميافته. تمام خاطرهگويي شمالش خلاصه ميشه تو خاويار و گشت ساحلي. ديگو پليسها رو به «Caviar Party» دعوت ميكنه و مدام ميگه كاش ودكا هم داشتيم. پليس هم فقط لبخند ميزنه.
فيلم زيباييها و خوبيهاي ايران رو نشون ميده. توي نگاه نخست 4 تا فحش آبدار دام به ديگو. ديدم اگه با ديد جهانگرد-محوري به اين فيلم نگاه كنيم خيلي هم بد نيست. اميدوارم در آينده نياز نباشه كه براي جذب جهانگرد به هر دروغي آوريزون بشيم و دنيامون رو يه جور ديگه نشون بديم...
يه نوشته دربارهي همين فيلم رو ميتونيد اينجا بخونيد. هرچند كه گفته شده فيلم براي شبكهي National Geographic هست و من هم به گفتهي ديگو ديدم كه براي اين شبكه ساخته شده اما توي تيتراژ پاياني مينويسه كه براي شبكهي كانال+ فرانسه هست.








نظرات
خوراك وب اين نوشته