دلم خيلي براي مريم تنگ شده. شايد اين دلتنگي از سر اينه كه در قبال دوستياي كه باهاش دارم وظيفهي خودم ميدونم كه كاري كنم اما چه كار ميشه كرد؟
بشينم و بگم كه چرا گرفتنش، داد بزنم و گله بشنوم كه چرا داد زدي! روزگار سختي شده. نه ميشه اين همه ناراحتي رو بروز نداد و نه ميشه گفت. بايد ساكت موند و ... تو اين روزهايي كه تنهايي شده رفيقم، بيشتر به عمق تنهاييها پي ميبرم. «همه با همايم» اما تنهاي تنها. بگذريم...
وقتي فاصله ميشود يك خليج و دو اقيانوس
وقتي يك جزيره ميشود خانهي تو
و روزمرگي ات ميشود كتاب و جزوه
ميفهمم كه وقت خداحافظي است
دست سائيدن فايدهاي ندارد
فاصله كار خودش را كرده
ننوشتن و نوشتن توي اين روزا خيلي برام فرقي نداره. فكر كنم ديگه نتونم دست به قلم بشم و بنويسم، ياد روزاي خوبي كه چند روزه يه مجله توليد ميشد و قلم بندهي ذهني بود كه سوداها داشت به خير...
صادق جم خواسته كه «در شب یلدا، هر کس که وبلاگ دارد، مطلبی شاد بنویسد» و من هم تصميم گرفتم در راستاي نوشتن خاطرههاي زندان، يه خاطرهي خوب از شب يلداي 1388 بگم.