نامهی حاضر نامهی جمعی از کنشگران آنلاین و مدیران و گردانندگان تارنماها و وبنوشتهای حامی جنبش سبز هست.
یه مدت پیش توی دورهی «استاد بزرگی ایمیل و جیمیل» شرکت کردم. دورهی خوبی هس. از هر سطحی که باشی به دردت میخوره.
چن وقت بعدش آژانس گردشگران نیاز پیدا کرد به آموزش، تصمیم گرفتم که همین دوره رو به صورت یه جزوهی کامل در بیارم و بذارم که بچهها بتونن استفاده کنن. حاصلش شد این:
سال ۸۴ وقتی بهم پیشنهاد دادن که توی کنشگران کار کنم خیلی فک میکردم یه جایی هست مثل بقیهی جاها و یه کاری مثل بقیهی کارها. اما این جوری نبود. یه محیطی بود برای آدمهای حرفهای. برای کسانی که دغدغه داشتن. برای کسانی که دنبال فعالیت توی زمینهی جامعهی مدنی بودن.
دلم خيلي براي مريم تنگ شده. شايد اين دلتنگي از سر اينه كه در قبال دوستياي كه باهاش دارم وظيفهي خودم ميدونم كه كاري كنم اما چه كار ميشه كرد؟
بشينم و بگم كه چرا گرفتنش، داد بزنم و گله بشنوم كه چرا داد زدي! روزگار سختي شده. نه ميشه اين همه ناراحتي رو بروز نداد و نه ميشه گفت. بايد ساكت موند و ... تو اين روزهايي كه تنهايي شده رفيقم، بيشتر به عمق تنهاييها پي ميبرم. «همه با همايم» اما تنهاي تنها. بگذريم...
اينم نسخهي دوم حقهها. ميتونيد نسخهي نخستش رو از اينجا ببينيد.
وقتي فاصله ميشود يك خليج و دو اقيانوس
وقتي يك جزيره ميشود خانهي تو
و روزمرگي ات ميشود كتاب و جزوه
ميفهمم كه وقت خداحافظي است
دست سائيدن فايدهاي ندارد
فاصله كار خودش را كرده
ليالي از من خواست كه دربارهي سرمايهي اجتماعي بنويسم. خيلي سال پيش، توي يه گردهمآيي كوچيك، دوستي آماري رو از سال 80 ميخوند. اوضاع سرمايهي اجتماعي افتضاح بود. هميشه ميترسيدم كه پي قضيه رو بگيرم. فرار كردم و كردم تا اين كه امروز مجبور شدم پياش رو بگيرم. اين شد نوشتهاي دربارهي «سرمايهي اجتماعي». البته بد نيست كه نوشتههاي صادق و علي رو هم بخونيد.
ننوشتن و نوشتن توي اين روزا خيلي برام فرقي نداره. فكر كنم ديگه نتونم دست به قلم بشم و بنويسم، ياد روزاي خوبي كه چند روزه يه مجله توليد ميشد و قلم بندهي ذهني بود كه سوداها داشت به خير...
صادق جم خواسته كه «در شب یلدا، هر کس که وبلاگ دارد، مطلبی شاد بنویسد» و من هم تصميم گرفتم در راستاي نوشتن خاطرههاي زندان، يه خاطرهي خوب از شب يلداي 1388 بگم.