از يك ماه و اندي پيش كه رفتم شمالگردي، قم و اصفهان رو هم گشتم. سهشنبه ساعت 3 صبح از فاز دوم شمالگردي برگشتم و شنبه صبح هم دارم ميرم فاز سوم شمالگردي اما اين بار نه گيلان. ميرم استان گلستان...
23 شهريور فرستادنم قم. شهر كوچيكي هست. خوشم نيومد. حس كردم همه دنبال كلاهبرداري هستند. نقش راننده تاكسي كلاش و فروشنده كلاهبردار و آزمايشگاه بي در و پيكري كه رفته بودم كاراشون رو انجام بدم تو اين حس خيلي پررنگه. شب برگشتم تهران. تو راه بهم زنگ زدن كه صبح يك راست ميري اصفهان.
تو اوج سبزي جنبش خودجوش آزادي خواهي، اصفهان بودم. دختر عمو خواست كه با هم و دوش به دوش هموطنان بريم شعار «زندهباد آزادي» و «چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است» و ... سر بديم. اون خواب موند و منم تو خلوت اتاق دراز كشيدم و «به خودم هي زدم از اينجا برو...».
ظهر شد و شب شد و ديدم جنايتها رو. ديدم كه سيماي ايران چه طور نشون داد حماسهاي ديگر رو!! جالب بود؛ مجري ميگفت كه تعدادي اندك!!! جريانهاي منحرف رو موج عظيم ايرانيان آگاه به حاشيه روندن و توي پسزمينه تصويري رو نشون ميداد كه يه مشت مزدور با چماق افتادن دنبال موجي سبز رنگ... به پيشنهاد پسر عمو زديم بيرون. چيزي نگذشته بود كه خبر دادن «عليرضا صفايي» و چند نفر ديگه رو تو راهپيمايي شيراز گرفتن. اطميناني نبود از درستي خبر. بنا شد كه من پيگيري كنم. هر جا زنگ زدم كسي خبري نداشت. دل رو زدم به دريا و زنگ زدم خونهشون. پدرش گوشي رو بر داشت. منتظر هر واكنشي بودم. پرسيدم كه عليرضا هست؟ گفت كه نه. ماجرا رو گفتم و خواستم خبري بگيرم، گفت: «از صبح خونه نبودم بي خبرم. الآن هم كسي خونه نيست اما منم شنيدم». بعد هم شروع كرد به غر زدن. خواستم دلداري بدم اما ارتباط قطع شد. آخه بيوجدانها آدم از اين بشر مظلومتر نبود كه بگيريد؟
شنبه، رفتم شهركرد و برگشتم. يكشنبه عيد فطر شد. يك راست رفتم بيرجند تا شايد حضرات بعد از شش سال اجازهي فارغالتحصيلي بدن. خيلي بايد پست باشن كه منو با اون همه خستگي و كار، كشيدن اونجا اما خودشون حتا تلفن رو هم جواب ندادن. دست از پا درازتر راهي تهران شدم. اگر اونجا اتفاقي هاشم نصرآبادي و چند تا ديگه از دوستان رو نميديم كه دق كرده بودم.
برگشتم. هنوز خستگي سفر تو تنم بود كه ماوريت دوبارهي گيلان رو انداختن رو دوشم. رفتم و لذت برم از اون همه زيبايي و اكسيژن زيادي: لاهيجان شده برام يه بهشت: بام سبز، كوكي، كباب ترش، فالوده اخته، كلوچه نوشين، پدر چاي ايران و سبزي و سبزي و سبزي و آسمان آبي و چند تكه ابر بالاي مزرعههاي چاي... به جز لاهيجان رشت و كوچصفهان و انزلي و لنگرود رو هم سر زدم. بنا بود كه آستانه رو هم ببينم اما فرصت نشد.
اونجا كه بودم پدر جان رفتن بيرجند تا اوشون هم دست و پنجهاي با مسخرهبازيهاي حضرات نرم كنند... جالبه! پدر جان موفق شد. الآن من تنها يه درس دارم تا فرار از خرابهاي به نام دانشگاه بيرجند...
برگشتم. خبر خوب پدر جان با تلخي خبر توقيف روزنامهي «تحليل روز» تلخ شد. راستش «تحليل»، شبهه-روزنامهي شيراز بود. هر صبح مشتي آگهينامه با نامهايي چون «خبر جنوب»، «عصر مردم»، «نيمنگاه» و ... به چشم ميخورد اما «تحليل روز» به روزنامه خيلي بيشتر شبيه بود تا «خبر جنوب»ي كه «واحديان» ادعا ميكرد تيراژش 85000 تا هست. دلم گرفت. ياد آخرين روزهاي شيراز افتادم: روزي كه هاشمي براي نخستينبار پس از انتخابات 88، نماز جمعهي تهران رو امامت ميكرد. رفتم دفتر تحليل و با بهمن حاجاتنيا گفتيم. چقدر اين مرد بيادعا هست. كاش مدعيان اصلاحطلبي ازش ياد بگيرن.
ديشب بهم پيامك دادن و خواستن برم و از پير دلير شيرازي (علي محمد دستغيب) حمايت كنم. كاش اونجا بودم... كاش ميتونستم برم ازش تشكر كنم و بگم اگه يه مرد تو مجلس خبرگان باشه تويي.
زد به سرم و اين رو درست كردم براي استفاده به جاي تصويرهاي قبلي...
![]()
امروز رفتم توي تارنماي دانشگاه بهشتي. قبول شدم. دورهي دانشپذيري رشتهي مديريت IT رو قبول شدم. اينم اونقدر خوشحالم نكرد، هر چند كه يه تابو شده بود اما فكر كنم ديگه چيزي نميتونه خوشحالم كنه... يكي از دوستان زنگ زد و گفت كه براي حمايت از روزنامهي تحليل ميريم جلوي دفترش؟ اي خدا من اينجا چي كار ميكنم؟؟؟؟
شنبه صبح ساعت 9:30 پرواز دارم به گرگان.
نوشته شده در تاريخ 23 آبان 1389: من به خاطر نوشتن كلمهي «دختر عمو» بسيار بازخواست شدم. نه از نهادهاي اطلاعاتي، كه از كساني كه ادعا ميكنن توي تمام جريانهاي انقلاب نقش داشتن و هزينهها دادن. تمام اون 86 روز بازداشت يه طرف، حرفايي كه بابت اين كلمه شنيدم هم يه طرف...
پيام
خوراك وب اين نوشته