چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۱۲ علي نيكويي كتاب
چاپ PDF

تو اين بلبشو سياسي كه «بساطي بر بساطي نيست» و هر كسي ساز خودش رو مي‌زنه خوندن كتابي به نام «سنگي بر  گوري» نوشته‌ي زنده ياد جلال آل احمد صفايي داره...

سنگي بر گوري

جلال آل احمد

نشر جامه داران

چاپ دوم 1385

 

اين كتاب داراي شش فصل است.

و اما در باره كتاب:

قبل از شروع داستان يه نوشته چشم رو به سمت خودش مي‌كشه: «هر آدمي، سنگي است بر گور پدر خويش» كه به نظرم روي تمام داستان سيطله داره.

داستان اين جوري شروع مي‌شه:

«ما بچه نداريم. من و سيمين. بسيار خوب. اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم مي‌شود؟ اصلن، همين است كه آدم را كلافه مي‌كند...»

داستان درگيري جلال هست با خودش، سيمين، جامعه و حتا خدا، در باره‌ي بچه. روان و ساده از اين درد مي‌گويد. با منطق يا احساس سعي بر توجيه دوگانگي‌اي دارد كه درگير آن شده: بچه داشتن يا نداشتن.

«... اين جوري شد كه ما تن به قضا داديم. اما هر چه فكرش را مي‌كنم نمي‌توانم بفهمم. يعني مي‌توانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه‌ي اين‌ها را با همان توجيه علمي، همه را مي‌فهمم. اما تحملش ساده نيست...»

«... مي‌داني زن؟ در عهد بوق كه نيستيم... طبيعي‌ترين راه اين كه بروي و يك مرد خوش تخم پيدا كني و خلاص... هيچ حرفي هم ندارم. فقط من ندانم كيست. شرعن و عرفن مجازي...»

«... اين جوري بود كه ديگر اقم نشست از هر چه دوا بود و دكتر بود و سرنگ بود و نسخه‌ي خاله‌زنكي بود و از هر چه عمقزي گل‌بته گفته بود. حالا ديگر حتا تحمل بوي آزمايشگاه و مطب را ندارم...»

حاشيه‌هاي داستان كم نيست. حاشيه‌هاي كه به متن بي‌ربط نيست. وقتي خواهر زنش خودكشي مي‌كند و قصد سفر مي‌كنند. همان‌جا باجناقش به آن‌ها پيشنهاد مي‌دهد كه بچه‌هايش را بزرگ كنند و ... اما زيبايي نوشته‌ي جلال:

«... كه هق هق كنان رفت. يكي دو جا را با تلفن گرفتم و اندكي از بار خبر را به دوش برادري يا هم‌ريشي گذاشتم و حاضر شده بودم كه او هم آمد. با چمداني در دست. بازش كردم كه صابون و حوله‌اي در آن بگذارم. لباس سياهش هم توي چمدان بود. پس خبر را شنيده بودي...»

از اين دست جمله‌ها زياد است. گاه به بخش‌هايي مي‌رسي كه تمام وجودت را خالي مي‌كنند... جايي مي‌رسد كه:

«... به هانور رسيدم. باز شخص دوم همه كاره شد... و رسمن وسط خيابان دختر بلند كردم. در برلن فرصت تجربه‌هاي ديگر نبود... راه‌روهاي مترو كه مثل راه‌رو‌هاي زندان خلوت بود و شهر كه پر از پيرها بود و خيابان‌ها و پارك‌ها و ميدان‌ها كه هيچ علت وجودي نداشت...»

در پايان تسليم مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كه بي هيچ فرزندي زندگي كند.

كتاب خوبي بود. حال كردم...

پيام  

 
+1 # پرهام ۱۳۸۸-۰۴-۱۱ ۰۱:۲۰
سلام بر علي عزيز زيبا بود سري به ما بزن.
پاسخ | پاسخ به هم‌راه نقل قول | نقل قول | اين پيام را به مدير گزارش دهيد
 
 
+1 # شبنم ۱۳۸۹-۰۹-۱۵ ۱۰:۰۱
سلام....
واقعا به جاهای زیبایی از داستان اشاره کرده بودید!
ممنون
پاسخ | پاسخ به هم‌راه نقل قول | نقل قول | اين پيام را به مدير گزارش دهيد
 

افزودن پيام

شما در بيان نظر و عقيده‌ي خود آزاد هستيد و مادامي كه به كسي توهين نكنيد پيام شما بي هيچ كم و كاستي منتشر خواهد شد.


كد امنيتي
بازنمايش


+ | - | مانيفست نم‌نم
URL: http://www.namnam.ir/blog/درباره‌ي-كتاب.html