شعر گون

سه‌شنبه ۰۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۴۶ علي نيكويي شعر گون
چاپ PDF

هاي! زيبا...

مراقب لطافت دستانت باش

به هنگام هم‌نيشيني با ماه...

مراقب سپيدي گونه‌هايت باش

به هنگام گفتگو با خورشيد...

هاي زيباي من! زيبا!

من نه خورشيدم و نه ماه

من منم. نه،

«من نه منم»...

 

رومي مي‌سرايد:
خواجه مگو که من منم، من نه منم، نه من منم          گر تو توئي و من منم، من نه منم، نه من منم

عاشق زار او منم، بي دل و يار او منم          يار و نگار او منم، غنچه و خار او منم

لاله عذار او منم، چاره ي کار او منم          بر سر دار او منم، من نه منم، نه من منم

باغ شدم ز ورد او، داغ شدم ز گرد او          لاف زدم ز جام او، گام زدم ز گام او

عشق چه گفت نام او، من نه منم، نه من منم          دولت شيداي او منم، باز سپيد او منم

راه اميد او منم، من نه منم، نه من منم          گفت برو تو شمس دين، هيچ مگو ز آن و اين

 
جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۴۷ علي نيكويي شعر گون
چاپ PDF
1

 

«سكوت سرشار از ناگفته‌هاست»

و تو سرشار از سكوت...

 

2

 

تو ساحري

اي يگانه

نه تو خود سحري

اي جادوي جاويد

 

3

 

در اين انديشه‌ام كه

سبز شوم.

راستي، مي‌دانستي جوانه زده‌ام؟

خنده‌ام مي‌گيرد:

هنوز پشت لبم سبز نشده، جوانه زده‌ام...

«تو سحرم كردي»

وگرنه من كجا و جوانه كجا!

من از تمام در و دشت

تنها شقايق وحشي را مي‌شناختم.

«تو سحرم كردي»

وگرنه من كجا و تلاطم دريا كجا!

من از دريا و خليج

تنها تنگ بلوري سر سفره‌ي عيد را مي‌شناختم...

حالا مي‌خواهي بروي؟ كجا؟

من كليد اين قفل را در خاطره‌ي با تو بودن

گم كردم.

لااقل به اين جوانه رحم كن...

 

براي باراني‌ترين هواي زندگي، براي محبوب، براي آن كه سرود: «دوستت دارم تنها واژه‌اي است كه ميلش را به تو دارم اما توان گفتنش را نه»، براي آن كه وسعت بخشيد مرا و قلبم را، براي آن كه آموخت از او سادگي را، براي خورشيد كه مهر است و ماه

 
جمعه ۰۲ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۰۰ علي نيكويي شعر گون
چاپ PDF
این منم

[پیش از آن آخر دیدار]

که دیگر من نیستم

[پس از آن نخستین هم آغوشی]

 

این من  [که اکنون٬

تو است]

لحظه‌ای بی تو تاب نخواهد آورد

هرگز٬ هرگز...

بیا...

این دستان سرد گرمای تو را می‌خواهند

این قلب مجروح سرخ روی تو را می‌جوید

بیا...

اکنون بیا که فردا دیر است...

تا فردا هزار «دوستت دارم» عقب خواهم افتاد

هزار بوسه را خواهم باخت

و شاید نگاه پر مهری که آن چشمان درشت

از پشت عینک نیلگونت

به چهره‌ی شرمسارم می‌زند را...

 

بمان و بپذیر این تحفه‌ی درویش را...

[قلبم را]

 
دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۰۰ علي نيكويي شعر گون
چاپ PDF
من تو رو دست دارم

به اندازه ی ۵ تا انگشت دستم....

من تو رو دوست دارم

به اندازه‌ی کتابام....

من تو رو دوست دارم

به اندازه‌ی شعری که برای من ننوشته بودی....

من تو رو دوست دارم

به همو ن اندازه که تو دوستم نداری....

 

JPAGE_CURRENT_OF_TOTAL

<< ابتدا < پيشين 1 2 3 4 5 بعدی > پايان >>

+ | - | مانيفست نم‌نم
URL: http://www.namnam.ir/blog/شعرگون.html