|
گاهنگار -
سفرنامه
|
|
يكشنبه ، 1 شهریور 1388 ، 18:46 |
|
سفر. موضوع جالبي هست. سفرنامه. اين خيلي باحالتر از سفر هست. پيرو آنچه كه گفتم و اين كه من در مقام يك كارمند خوب بايد حرف گوشكن باشم، براي بار دوم در كمتر از يك ماه اومدم ماموريت به رشت. توي راه تصميم گرفتم بنويسم از اين سفر و هر سفر ديگهاي كه ميرم. برنامهي سفرهاي بعدي توي چند هفتهي آينده اين هست (اگه تغيير نكنه): استان كرمان، ماهشهر و استان فارس.
و اما اين سفر...
بماند كه چي شد و چه قدر معطل شدم و ... تا سوار يه تاكسي شدم و شركت وزين تروند دانش 12000 تومان ناقابل رفت تو خرج. البته اشتباه نشه، من خودم نخواستم با طياره و اينا سفر كنم. من رو چه به اين سوسولبازيها!!!! «به ما كه رسيد، آسمون تپيد» كه ميگن همينه. انتقاد به اين كار زياده: خستگي و اتلاف وقت كارمند، افزايش هزينهي سفر براي شركت (حق ماموريت ساعتي) و البته كاهش هزينهي حمل و نقل براي شركت هم نقطهي مثبتش هست. «صلاح مملكت خويش خسروان دانند»، منو چه به دخالت تو كار بزرگان. من طبق قراري كه با شركت گذاشتم، هر جا و هر جوري سفر ميكنم... ميترسم، فردا با اسب و قاطر بفرستندم ماموريت. روز 31 مرداد 1388 (1 رمضان 1451) تهران رو به قصد سفر به رشت، بندر انزلي و سردشت ترك كردم. از سمت غرب تهران خارج شديم. هواي گرم و آفتاب سوزان ادامه داشت تا قزوين. قزوين رو كه رد كرديم يه جايي روي تابلو نوشته بود «رشت» و به سمت راست اشاره كرده بود اما رانندهي محترم -كه تو كل سفر در حال مطالعه بود و البته گاهي صحبت با كسي كه من نفهميدم كي بود- مستقيم رفت. جاده خالي از هر موجود زندهاي شد. يه ماشين قير كنار جاده پارك بود و اشاره ميكرد كه رد نشيم اما ما با سرعت 120 يا شايد هم 130 كيلومتر در ساعت رد شديم و رفتيم و رفتيم. يكهو رانندهي محترم تصميم گرفت كه بزنه جاده خاكي. زد و رفت تا رسيدم به يه بزرگراه. با يه حركت آكروباتيك كه به نظر ميرسيد خلاف قانون باشه رفت اون سمت بزرگراه و كنار يه چيزي شبيه به رستوران ايستاد. ساعت 11 صبح بود. نفهميدم ايستاد براي صبحانه يا ناهار اما ايستاد. هواي خنكي بود. موندم كنار ماشين و استفاده كردم از هوا و چند تا درخت سپيدار كه تو باد ميرقصيدن. رانندهي محترم اندكي بعد از 10 دقيقه منت گذاشتن و آمدند. روان شديم. بعد از گذر از چند تا پيچ، تراكمي از تكههاي ابر ديدم. گل از گلم شكفت. راننده يه نگاه عاقل اندر سفيه انداخت و پشت چشمي نازك كرد. خبر خوبي بود. چهار چشمي منتظر بودم تا سبزي ببينم كه تلفن زنگ زد و حواس مبارك رو پرت كرد. بعد از گفت و شنود خودم رو وسط يه تونل ديدم كه نسبتن طولاني بود. بعد از تونل آقاي رانندهي عزيز طبق معمول يكهو ترمز كرد و پيچيد به سمت پمپ بنزين. از اونجا كه زديم بيرون به كسي زنگ زد و گفت بنزين تموم كرده بوده. فكر كنم كه فكر ميكرد كه من ممكنه فكر كنم كه اين كه اگه يه نفر بنزين تموم كنه و همچنان دنده عوض كنه و سرعت تنظيم كنه و ... جاي تعجب داره. حقيقتي هست. نفهميدم راست گفت يا دروغ اما گفت و بدون خداحافظي گوشي رو قطع كرد. بعد از چند دقيقه دنياي زيبايي كه دنبالش بودم شروع شد. اول يه چند تا مزرعهي طولاني سبز بود و چند تا درخت تو كوه. لحظه لحظه زياد شد تا جايي كه جاده رو وسط انبوهي از سبزي ديدم. دلم ميخواست پياده شم و نفس بكشم. چيزي كه خيلي برام زيبا بود امامزاده هاشم بود. يه گنبد كوچولو روي يه تپهي كوچولو، وسط انبوه سبزي و با چشماندازي از آب و كوه پر از درخت. چه حالي ميده عبادت تو همچين فضايي. نزديك رشت شيشهي ماشين رو دادم پايين. ازدحام رطوبت رو ميشد حس كرد و خنكاي هوا رو. رسيدم. ساعت حدود 1:30 عصر بود. بايد به آزمايشگاه دكتر افراه سر ميزدم. زدم و چه سري هم زدم. نزديك بود سرم بشكنه. طبق معمول اين يك ماه گذشته، همكاران محترم يه چيزي رو سرهمبندي كرده بودن و برگشته بودن. اولين جملهاي كه از دكتر مهرورز شنيدم اين بود: «ما اصلن تصميم داريم نرمافزار شما رو بذاريم كنار». پذيرايي بعدي رو آقاي تقيپور انجام داد: «براي چي اومدي؟ ما كه نخواستيم بياي و ...». توضيح دادم كه با شخص دكتر افره هماهنگ شده. گفتم الآن اينجا هستم. اگه بخواين ميرم اما بهتره استفاده كنيد. مجاب شد اما دكتر موند كه توجيه بشه. رفتم و شروع كردم به كار. يه كارمندي اومد و گفت كه اين دكتر همين جوري هست. غر ميزنه. تو رفتم و آمد فهميدم كه دكتر رفته. جالب بود كه با اين همه غرغر يه فهرستي از ايرادها و اشكالها در نياورده بودن. تك تك كاربرها رو ديدم و پرسيدم كه مشكلي هست يا نه. جالبتر اين كه هيچ كس ايرادي كه حتا نزديك به غرغر اونا باشه نداشت. به هر ترتيب گذشت. قرار شد كه فرداي اون روز رو هم بمونم و هر كاربري كه از قلم افتاده رو انجام بدم و مشكلگشايي كنم. زدم بيرون به قصد آزمايشگاه رازي. عين بيمارستان شلوغ بود. اون جا هم رفع عيب شد. ساعت 8:20 اونجا رو به سمت هتل پرديس ترك كردم. يه هتل 2 ستاره. جاي خوبي هست. هر چند كه در حال تعمير هست اما از كارگر و استاد و ... خبري نيست. كاش حداقل زودتر به ديوار اتاقها رنگ بزنن. خيلي چهرهي اتاق رو دلگير كرده اين گچهاي نم كرده. هتل تميزي نيست و كاركنان مودبي هم نداره اما در حد هتل 2 ستاره راضيكننده هست. بعد از يه وارسي اتاق و يه لحظه ولو شدن رو تخت تصميم گرفتم غذا بخورم. اسمش ناهار بود يا شام نميدونم اما گشنگم بود. با يه پيشغذاي عالي (زيتون پرورده) شروع كردم. بر خلاف ظاهر بدش، چسبيد. رستورانش در حد همون 2 ستاره بود. آقاي گارسون نزديك به 10 بار جلوي من رژه رفت و غذاي نه چندان خوبشون رو به دهنم زهر كرد. تصميم گرفتم بعد از يه كم استراحت و نماز بزنم بيرون. چشمام رو بستم. باز كه كردم ساعت 3 صبح بود. يه دوش گرفتم. رفتم پايين و از يه آقايي كه -با يه لباس بسيار زيبايي شبيه به لباس خواب- رو مبل در حال چرت زدن بود پرسيدم: «ساعت چند سحري ميدين؟». با تعجب اندر احوالات من گفت كه نداريم. به همين سادگي. تصميم گرفتم بي سحري روزه برم. برگشتم بالا شروع كردم به نوشتن اينا. توي پسزمينه آهنگ زيباي «كاروانسرا» و «جادهي ابريشم» اثر «كيتارو» داره قلقلكم ميده. بارون هم داره من و با خودش ميبره. ميرم نماز و كمي قدم زدن. ساعت 5:44 صبح روز 1 شهريور 1388. پ.ن 1: يه كم از اخبار بيخبرم. ديروز يه چند تا خبر خوندم. يكياش نامهي دختر ابطحي بود به پدرش. خدا كنه كه ... خدايا! تو اين صبح قشنگ اين ماه قشنگ، تو شهري كه انبوه عظمتت رو نشون ميده ازت ميخوام كه دلشون رو قرص كني. خدايا! تو ميدوني كه اين واعظان پاي منبر از هيچ چيزي براي به بند كشيدن آزادي كوتاهي نميكنن، حتا از نام تو و اين ماه پر شور. خدايا! مگر نه اين كه كفر قابل تحملتر از ظلمه، پس كو «كرامتت»؟ مگر نه اين كه تو «جباري»؟ پس كو اون «جبر» و «قصبت»؟ پ.ن 2: ديشب برنامهي 20:30 صدا و سيما صحنهي درگيري خبرنگار 20:30 با يه كارمند پارك افسريهي تهران رو چنان با آب و تاب نشون داد كه دلم براش كباب شد. بعدش هم زنگ زدن به معاون عمراني شهرداري تهران و گفتن اين چه وضعش هست و ... اونم گفت كه پيمانكار پارك رو اخراج ميكنه. عظمت رسانهي ملي تا كجا رسيده!!!! جالب اين كه ميگفت به خبرنگار فحش دادن اما تمام صحنههايي رو كه نشون ميداد، خبرنگاره داشت فحش ميداد و چه فحشهايي... تصور كنيد كه بيش از 69 كشته هزاران بازداستي و زنذاني، هزاران زخمي و ميليونها توهين شنيده ارزش حتا يك دقيقه برنامه توي اين بوق و كرناي مشتي رذل رو هم نداشتن.
|