| من و اين روزها |
|
|
|
| گاهنگار - گاهنگار |
| پنجشنبه ، 22 مرداد 1388 ، 07:29 |
|
ميخوام بنويسم اما نميدونم از چي بگم. حرف زياد هست اما به زبون نميآد: قتل، شكنجه، اعتراف، حبس، دادگاه، شوي تلوزيوني، تجاوز، پيام تبريك، احمدينژاد و ... اين روزها كارم شده خبرخواني. خنده كه نه، گريهام ميگيره وقتي ميخونم از كودتا و كودتاچيان. چقدر بايد وقيح بود؟ احساس تنفر ميكنم از خودم. از فضايي كه توش هستم. به جايي رسيدم كه درخواست ادامهي تحصيل به دانشگاههايي ميدم كه خيلي دور هستن به اينجا، خيلي. بعد فكر ميكنم كه من همون آدمي هستم كه حاضر نبود حتا با بورسيهي MIT از اينجا دل بكنه؟ «روزگار غريبي است» و من هم قريب به غربتش. «دلم گرفته / دلم عجيب گرفته است»... اومدم اينجا (تهران)، كه شايد خيلي مشكلهاي شخصيام رو حل كنم. شدم يه كارمند خوب. قبل از شروع كار، شركتم و بعد از تعطيلي شركت رو ترك ميكنم. مث بچههاي خوب ميرم و ميآم. وقتي بر ميگردم خونه، يه كم استراحت، شام و خواب. اينم زندگي من تو اين شهر مزخرف كه همه چيزش توي دروغ، كلك، دود، كثافت و زندگي ماشيني خلاصه ميشه: «رويش هندسي سنگ، سيمان و آجر»
تنها كار مفيدي كه اين روزها دارم انجام ميدم اينه كه يه كتاب ميخونم به نام «معناي تفكر چيست؟» نوشتهي «مارتين هايدگر». يه كم سنگينه و هنوز چيز خاصي ازش نفهميدم اما بهتر از اينه كه ... پ.ن: با دكتر علي اكبر حوانفكر چند ماهي هست كه آشنا شدم. آدم جالبي هست. عقايدش همون عقايد احمدينژاد هست اما به مخاطبش احترام ميذاره. از اصولش دفاع ميكنه و مثل احمدينژاد بيشتر از شعار استفاده ميكنه تا دليل و منطق. بازم خدا خيرش بده كه آدم رو فحشي نميكنه. به نظرم تو دار و دستهي احمدينژاد وصلهي خيلي جوري نيست. برام قابل احترامه هر چند كه حرفاش يه ذره هم قابل قبول نيست.
پيام (10)
Powered by !JoomlaComment 4.0 beta2
|












