گودر و تويتر و فيس و ... هم به طبع اصافه شديد ....
| اونا هم بازداشت شدند |
|
|
|
| دستنوشتهها - سياسي |
| چهارشنبه ، 3 تیر 1388 ، 00:00 |
|
توي نوشتهي «من بازداشت شدم» نكتههايي بود كه دل خيليها رو خراشوند. خيليهايي كه خبر نداشتند زنگ زدند و دلداري دادند. ممنونشون هستم اما اين نوشته ديگه دربارهي بازداشت من نيست. خيليها رو گرفتند و خيليها رو اذيت كردند و خيليها رو ... ميخوام از اونا هم بگم: پنج نفر رو روز شنبه 30 خرداد 1388 در حال گذر از خيابون گرفتند. جرمشون «اغتشاش» بود، مثل 248 نفر ديگهاي كه گرفتند. همين روز سه نفر ديگه رو به طرز فجيحي (سوء استفاده از گاز فلفل) بازداشت كردند. جرم اونا هم «اغتشاش» بود. من وقتي فكر ميكردم به اونا، ياد بازداشت خودم ميافتادم. تازه بازداشت من قبل از اولتيماتوم رهبر به «حضرات» (فعالان سياسي) و مردم بود و بازداشت اونا بعد از اون. خيلي دلتنگ بودم. داشتم به چيزايي كه بهم گذشت فكر ميكردم: «... حدود 15 دقيقه توي كلانتري منتظر بودم تا بعد از ترور شخصيت و توهين من رو منتقل كنند به اطلاعات. حدود 30 دقيقه هم بازجويي ميشدم و تحقيير... من 1 ساعت و 5 دقيقه داشتم كتك ميخوردم: سر، صورت، پا، كمر، دست. حرف زدن نتيجهاش كتك بود. حرف نزدن نتيجهاش كتك بود. جواب سئوال دادن هم نتيجهاش كتك بود... چشمبند. يه سرباز اومد، در گوشم گفت: «كارت تمومه. هرچي گفتند، بگو چشم. حرف اضافي هم نزن». منو هل دادند جلو و گفتند برو. به ازاي هر باري كه به ديوار ميخوردم، يه ناسزا ميشنيدم. بردنم توي يه اتاق و خواستند كه لخت بشم. بعد از اون خواستند كه برم يه جايي و دور خودم بچرهم. بعدش خواستند كه چند بار بشينم و پاشم. بعد گفتند كه برم لباس بپوشم. امكان پيدا كردن لباسها كم بود و به خاطر پيدا نكردن اونا هم كلي ناسزا شنيدم... ايني كه بايد با شنيدن صداي در چشمبند رو ميزدي و رو به ديوار ميايستادي بدترين دورهي چند ساعتهي بازداشت من بود. توي حدود 2 ساعتي كه توي سلول بودم بيش از 10 بار صداي در اومد و تنها 3 بار صداي پاي مسئول سلول شنيده شد. بار نخست براي تنبه، بار بعدي براي اجازهي دستشويي و بار آخر براي آزادي... سلول من رو به روي سلول يه مشت خلافكاري بود كه به جرم اخلال و اغتشاش دستگير شده بودند. يكي به خاطر مشروب خوردن، يكي فحاشي، يكي رقصيدن و ... يعني جرم اونا با من يكي بود؟!!؟!؟!؟...» يعني چه بلايي سرشون مييارن؟ خدا كنه به خاطر شلوغي بيخيال بشن. اما نه، رهبر حجت رو تموم كرد. واي به حالشون، واي. اونا رو هم تحقيير كردند. بزرگترين تحققير اين بود كه به جاي بازداشت توي يه بازداشتگاه درست، بردنشون توي بازداشتگاه «پليس امنيت اخلاقي». خيلي به آدم بر ميخوره كه به خاطر گناه نكرده كنار دزد و معتاد و فاحشه شب رو سر كنه. چي ميشه گفت؟ يه خاطرهي غمانگيز بچهها اين بود كه تهموندهي غذا (كالباس) رو آورده بودن جلوي در سلولشون و گفته بودند كه اين زيادي هست، اگه كسي ميخواد بخوره. اين در حالي بود كه به ما گفتند كه اونا غذا خوردند. من نتونستم گريههاي اون مادري رو كه پسر 15 سالهاش رو گرفته بودند تحمل كنم. من نتونستم عصبانيت بچههاي اون پيرزن 57 ساله -كه گرفته بودنش- رو تاب بيارم. من نتونستم نگراني بچههاي پيرمرد 70 ساله -كه گرفته بودنش- رو ناديده بگيرم. من نتونستم صداي آمبولانسي كه خالي رفت توي بازداشتگاه و پر برگشت رو از گوشم بيرون كنم. من نتونستم و نميتونم ساكت باشم تا به اسم حفظ اسلام و آرمانهاي انقلاب، هر كاري بكنند. حتا اگه دوستام من رو به خودنمايي محكوم كنند. دلم خيلي گرفت وقتي بعد از انگشتنگاري و تشخيص هويت -كه نشانه بارز شكنجه رواني هست- آدمها رو يكي يكي آزاد كردند. يكي ميلنگيد، يكي گريه ميكرد، يكي سرش پايين بود، يكي ... همين روز اون سرواني كه من رو به باد كتك گرفته بود رو ديدم. با يه سمند پليس امنيت اخلاقي رفت داخل بازداشتگاه. يه لحظه ترسيدم: نكنه اونا رو هم بزنن... اما وقتي دقت كردم ديدم كه اون با لباس كادر هست و اين يه كم من رو آروم كرد. ساعت 12 ظهر بود كه با چشم گريون آزاد شدند. گريهشون نه به خاطر بازداشت بود كه به خاطر له شدن شخصيت و غرورشون بود. بگذريم.امروز رفتم دنبال وسايلم. بازم رو اعصابم راه رفتند. مسئول اونجا بعد از 15 دقيقه معطل كردن من گفت كه من دوباره بايد بازداشت بشم. دليلاش از حرفش خندهدارتر بود: چون من CD همراهام بوده (منظورش همون DVD بود) و اونا يادشون رفته كه به قاضي بگن. جالبتر اينه كه قاضي خيلي اصرار داشت بدونه كه تو اون DVDها چي بوده و براي چي همراه من بوده. بازم وسايلم رو بهم ندادند و گفتند كه فردا صبح. |












