Ali Nikooee (namnamir) in Twitter Ali Nikooee (namnamir) in Facebook Ali Nikooee (namnamir) in Google Reader Ali Nikooee (namnamir) in Flickr Ali Nikooee (namnamir) in Feedburner Ali Nikooee (namnamir) in Friendfeed Ali Nikooee (namnamir) in Youtube Ali Nikooee (namnamir) in Yahoo answers
جنبش سبز در شيراز - روز 28 تير 1388 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
دست‌نوشته‌ها - سياسي
پنجشنبه ، 8 مرداد 1388 ، 07:47
امروز 7 مرداد 1388 هست. 10 روز از مراسم تقدير از فعالان ستادهاي انتخاباتي موسوي و كروبي مي‌گذره. مراسم خوبي بود. هر چند كه نيروهاي انتظامي و غيرانتظامي‌اي مي‌خواستند مراسم برگزار نشه يا حداقل با دل خوش برگزار نشه اما شد.
اما اين كه چه گذشت:
ساعت 4 عصر من و علي فتوتي رفتيم سالن احسان. قرار بر اين بود كه ساعت 4 سالن تحويل ما بشه. طبق معمول، نيم ساعتي رو معطل شديم تا يكي از راه برسه و ما رو تحويل بگيره. جالب اين‌جا بود كه بعد از نيم ساعت، سالن هنوز تحويل ما نشده بود اما دكتر رحم‌دار رسيد. يه كم درباره‌ي مراسم و برنامه‌ها صحبت كرديم. يه نفر اومد و پرسيد كه «مراسم كي شروع مي‌شه؟». جالب بود كه از 2 ساعت قبل از شروع برنامه، مردم اومده بودند. به هر حال، قرار شد -به خاطر اين كه كسي كه براي مجري‌گري انتخاب شده بود، امكان اجرا رو نداشت و خيلي هم دير نيامدنش رو خبر داده بود- من مجري بشم. توي اون گير و دار فهميديم كه به جاي «شوراي هماهنگي احزاب اصلاح‌طلب فارس» نوشتيم «شوراي همامنگي ...». 100 تا فرم رو نشستم دستي درست كردم. آخرين برگ‌ها بود كه جناب نبوي (مدير سالن احسان) تشريف آوردن و در رو باز كردند. يك راست رفتيم اتاق صمعي-بصري. بچه‌ها شروع كردند به انتخاب سوره‌ي قرآن براي ابتداي مراسم. من هم داشتم هي به مغزم فشار مي‌آوردم كه چي بگم و چه جور بگم. تو اين وسط فقط يه چيز شد قوت قلب و اونم پيام ميرحسين بود كه براي مراسم شيراز داده بود.
گذشت و گذشت تا ساعت 6 رسيد. تقريبن سالن پر شده بود: بالا، پايين و توي لابي اما هنوز در حد انتظار ما نبود. خبر رسيد كه كروبي هم پيام داده. ساعت 6:30 آواي خواندن قرآن به گوش رسيد: همه سكوت كردند. سرود ملي: همه ايستادند و زير لب زمزمه كردند. صداي دست‌ها بلند شد... يه نماهنگ ساده از طالقاني رو پخش كردند. حرفاش بود با عكس‌هايي كه خيلي با ربط هم نبودند اما اون‌قدر تاثيرگذار بود كه تصوير فراموش مي‌شد... تو اين حين يه معلول يا شايد هم جانباز به سختي وارد سالن شد. كلي منقلب شدم. حالا نوبت من بود كه برم. سلام كردم و خوش‌آمد گفتم به همه‌ي دل‌سوزان فعال توي ستادهاي موسوي و كروبي و همه‌ي كنشگران سياسي‌اي كه قدم رنجه كردند. شعر «گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب /  گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز / گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند  / توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز /  آب اگر نیست، نترسید؛ که در قافله‌مان / دل دریایی و چشمان تری هست هنوز» رو خوندم. گفتم اين شعر از زهرا رهنورد هست. صداي دست بود كه بلند شد. همه كه آروم شدند از زنداني‌هاي سياسي در بند گفتم. گفتم كه ما توي استان فارس خبر دستگيري بيش از 15 فعال سياسي رو داريم و بودند عزيزاني كه تا همين امروز ظهر در بازداشت بودند. منظورم حمدالله نامجو و اسماعيل جليل‌وند بود. اسم نبردم چون نمي‌دونستم راضي هستند يا نه. بعد هم از سعيد حجاريان و نبوي و تاج‌زاده شروع كردم تا به باستاني و نظرآهاري و ... رسيدم. گفتم كه بايد ايستادگي اين بزرگان رو ستود. بعد، از دكتر مسعود سپهر (معاون ائتلاف اصلاح‌طلبان فارس، دبير سازمان جاهدين انقلاب اسلامي فارس و عضو هيات علمي دانشگاه) دعوت كردم تا بياد و درباره‌ي زندانيان سياسي در بند صحبت كنه. دكتر سپهر اومد و صحبت كرد و چه زيبا گفت و تحليل كرد اوضاع رو. اون‌قدر خوب بود كه من هم فراموش كردم پايان وقتش رو بهش گوشزد كنم. دكتر سپهر از همه خواست كه به خاطر كشته‌شدگان جنبش سبز يك دقيقه سكوت كنند. همه جا محو سكوت شد... چراغ‌ها خاموش شد. تصوير دستي كه مچ‌بند سفيد «تغيير» داشت و دستي رو كه مچ‌بند سبز داشت، گرفته بود روي صحنه پيدا شد. يه نماهنگ خوب و زيبا از اتفاق‌هاي پيش و حين انتخابات... همه بلند شدند و شعار دادند: «يا حسين، ميرحسين»، «الله اكبر».
من رفتم بالا. چند دقيقه ايستادم و خواهش كردم تا شعارها تموم شد و دعوت كردم از آقاي احد جمالي (دبير حزب اعتماد ملي فارس) كه بياد و بيانيه‌اي كه كروبي براي مراسم نوشته بود رو بخونه. بيانيه‌ي جانانه‌اي بود. كوتاه اما پر شور و نشاط. بارها و بارها كلام آقاي جمالي قطع شد و صداي شعار بود كه گوش رو كر مي‌كرد: «مرگ بر ديكتاتور»، «مرگ بر روسيه»، «اي دولت كودتا، استغفا، استعفا»، «مرگ بر چين». يه دفعه ديدم كه پلاكاردهايي كه عكس احمدي‌نژاد روش بود اومد بالا. به بچه‌هاي انتظامات گفتم كه تذكر بدند. بالاخره بيانيه تموم شد و دوباره شعار... رفتم و خواهش كردم كه آرام باشن. خواستم كه از پلاكاردهايي كه عكس احمدي‌نژاد داره استفاده نكنند. شعري از سيد علي صالحي عزيز خوندم كه مي‌گه: «فرض كه / نان از سفره و كلمه از كتاب / شكوفه از انار و تبسم از لبانمان ربوده‌ايد / با روياهامان چه مي‌كنيد؟». دعوت كردم كه دكتر ابراهيم اميني (عضو كميته‌ي پي‌گيري اوضاع زندانيان وقايع اخير، رئيس ستاد كروبي استان فارس و عضو هيات رئيسه مجلس ششم) دعوت كردم كه گزارشي از كميته‌ي پي‌گيري اوضاع زندانيان بده. صحبت‌هاي دكتر اميني خارج از حد انتظار من بود. اون‌قدر خوب بود كه حاظران از حد «مرگ بر ديكتاتور» و ... گذشتند و شعارهايي عليه آيت‌الله جنتي سر دادند. تو اين حين رفتم بيرون. تا وسط حياط مجتمع آدم وايساده بود. با وجودي كه امكان صوتي براشون نبود ايستاده بودند. صحبت‌هاي دكتر اميني تموم شد. جمعيت يك‌صدا شعار داد. اون‌قدر صدا بلند بود كه چيزي شنيده نمي‌شد. دوباره چراغ‌ها خاموش شد و يه نماهنگ با صداي استاد شجريان و تصويرهايي از واقعه‌هاي بعد از انتخابات. وسط گريه و اشك جمعيت تموم شد... اما شعارها شروع شد. تا يه شعار تموم مي‌شد، شعار بعدي... صداي آشنايي به گوشم رسيد: «يار دبستاني من / با من و همراه مني ...». همه‌ي جمعيت از جاشون بلند شدند. دست هم رو گرفتند و يك صدا خوند و اشك ريختند. به احترام برگشتم پايين و منتظر شدم تا تموم بشه. وقتي تموم شد رفتم و «افق روشن» شاملو روخوندم «روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد / و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت / روزی كه كمترين سرود / بوسه است / و هر انسان / برای هر انسان / برادری است / روزی كه ديگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند / قفل افسانه‌اي‌ است / و قلب / برای زندگی بس است / روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است / تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی / روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی است / تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم / روزی كه هر حرف ترانه‌اي است / تا كمترين سرود بوسه باشد / روزی كه تو بيايی، برای هميشه بيايی / و مهربانی با زيبايی يكسان شود / روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم... / و من آنروز را انتظار می‌كشم / حتا روزی / كه ديگر / نباشم». گفتم تشكر مي‌كنم از جانبازان و معلولاني كه به سختي وارد سالن شد تا ... صداي دست نذاشت ادامه بدم. پشت بندش هم «الله اكبر». اين جوري ادامه دادم: «حضور اين عزيزان نشون مي‌ده كه جنبش سبز وابسته به يه طيف يا گروه خاص از مردم نيست». باز هم صداي دست و شعار بود كه حتا نمي‌گذاشت حرفم رو تموم كنم. از دكتر سعيد رحم‌دار (عضو شوراي هماهنگي احزاب اصلاح‌طلب فارس و مسئول ستادهاي مردمي موسوي در استان فارس) دعوت كردم كه بياد و پيام موسوي رو بخونه. سالن رفت روي هوا. يه لحظه سكوت. دكتر شعري زيبايي رو خوند، هر چند كه كسي نمي‌دونست اين شعر از خودش هست اما همه رو به تحسين وا داشت. شرط مي‌بندم از چند هزار نفري كه اون‌جا بودن كسي درست و حسابي نتونست به پيام موسوي گوش كنه. بس كه صداي شعار بود و دست. تموم كه شد از حاج‌آقا خبازي (نماينده‌ي آيت‌الله حاج سيد علي محمد دستغيب و مسئول ستاد روحانيان موسوي استان فارس) دعوت كردم. اونم اومد و خيلي خوب نظر آقاي دستغيب رو بيان كرد. تموم كه شد رفتم و از همه خواستم با آرامش تمام و بدون شعار بروند بيرون تا بهانه‌اي دست كسي ندهند.
رفتم بيرون. همه بودند. چاق سلامتي كردم. ديد و بازديد و چاق سلامتي نيم ساعتي طول كشيد. رفتم پيش دكتر اميني و گفتم كه دكتر چاپ‌خونه التماس دعا داره. هم‌چين منو بغل كرد و فشار داد كه نزديك بود له بشم. گفت: «ان‌شاالله به زودي». تشكر كردم. موقع رفتن پرسيدم تا حالا چند نفر مردن؟ جواب داد: «يه خبر شنيدم كه حدود 100 نفري مي‌شن». منم چند روز پيش‌تر از كسي -كه از يكي از دكترهاي بيمارستاني توي تهران (شايد بقيه الله) شنيده بود- شنيدم كه حدود 150 جسد توي بيمارستان هست. جواب خون اين‌ها رو كي مي‌خواد بده؟
زديم بيرون. من و حسين آسماني و علي فتوتي. رسيديم دم در مجتمع. ديدم كلي نيروي انتظامي ايستاده و ماشين‌ها هم همين‌جور بوق مي‌زنن. به حسين گفتم: «بيا! ماشين هم منتظرمون هست» و اشاره كردم به ون پليس كه جلوي در مجتمع ايستاده بود. خنديديم. بعد از يه كم احوال‌پرسي با بچه‌هايي كه داخل نديده بوديمشون. رفتيم اون سمت خيابون كه تاكسي بگيريم. موقع رد شدن به شوخي به نيروي انتظامي گفتيم: «بگيريد بزنيد اين اغتشاش‌گرهاي خس و خاشاك رو». ديدم هي چپ چپ نگاه مي‌كنند. هي يه چيزي مي‌گفتيم و مي‌خنديديم و اونا هم چشم غره مي‌رفتند تا اين كه رسيديم اون ور خيابون. شنيديم كه نيروي انتظامي ريخته توي يه مجتمع و مردمي كه شعار مي‌دادند رو با باتوم برقي زده و چند نفر رو هم گرفته. ناراحت شديم و گذشتيم و رفتيم. تو پياده رو يه نفر جلوم رو گرفت و گفت كه خيلي اطلاع‌رساني بد بود و ... . توضيح دادم كه اجازه‌ي تبليغ عمومي نداشتيم. رفتيم تاكسي گرفتيم. من عقب، پشت سر راننده نشستم. تا نشستم، راننده گفت كه من شما رو مي‌شناسم. تعجب كرديم. گفتيم «از كجا؟» گفت كه همه رو نمي‌شناسه. از توي آينه اشاره كرد به من و گفت «اين آقا رو مي‌شناسم». تعجب كردم. بعد از كلي تفكر و مكاشفات و ... يادم اومد كه مجري بودم. تازه فهميدم كه چرا نيروي انتظامي چپ چپ نگاه مي‌كرد و چرا اون يارو جلوي من رو گرفت و از اطلاع‌رساني انتقاد كرد و ...
توي راه رفتن نيروهاي انتظامي رو ديديم كه پلاك بعضي ماشين‌ها رو طوري يادداشت مي‌كرد كه خيلي احمقانه بود. مثلن با موتور مي‌پيچيد جلوي يه ماشين و دست مي‌گرفت جلوش. به محضي كه ترمز مي‌گرفت، حركت مي‌كرد و با علامت دست نشون مي‌داد كه روزگارت سياه هست. جالب بود كه يكي از ماشين‌ها حدود 200 متر با ما هم‌مسير بود. راننده يه خانم بود، كنارش يه آقاي حدود 30 ساله نشسته بود و عقب يه زن و مرد مسن. تو تمام طول مسير ما در حال شوخي و خنده بوديم اما شماره‌ي ماشين اونا رو يادداشت كردند. از اون‌جا گذشتيم و رفتيم. حدود ساعت 10 شب بهم زنگ زدند و گفتند كه توي معالي آباد شلوغ شده و شعارهاي تندي مي‌دند.
به هر حال اين مراسم شد سندي براي جناب فرماندار تا پنبه رو از گوشش در بياره و بشنوه و عينكش رو بزنه و ببينه كه مردم اعتراض دارن و به نايب امام زمان!!! كه آدم نوراني‌اي هست انتقال بده، هر چند كه من مطمئن هستم اين آدم خواب خواب هست. آقاي فرماندار! اي نماينده‌ي نايب امام زمان در شيراز كه طبق اصل تعدي (توي منطق) تو هم مي‌شي نماينده‌ي امام زمان! از زنداني كردن و زدن مردم چي بهت مي‌رسه؟ افتخار بزرگي هست كه توي نظام جمهوري اسلامي، به اسم اسلام، اخلاق و جمهوري رو زير پا بذاري؟ افتخار مي‌كني -كه توي دوره‌اي كه بزرگترين افتخارت همراهي آقاي حقدل (عضو سابق شوراي شهر) براي گرفتن ماليات از آقاي حسيني قشمي (مدير مجتمع خيليج فارس و ستاره فارس) به زور اسلحه بوده يا برگزاري ننگين انتخابات‌هاي شوراي شهر سوم، مجلس هفتم و خبرگان چهارم هست يا از ريشه زدن عامل‌هاي آمريكا و اسرائيل!!! (اعضاي تشكل‌هاي غير دولتي) يا ... هست- حكومت!!! مي‌كني؟ آقاي فرماندار! تو اسم خودت رو مي‌ذاري مسلمون؟ ننگ به من اگه اسلام من، همون اسلامي باشه كه تو ادعاش رو داري. حاضرم ننگ كافري رو به دوش بكشم اما ... به هر حال آقاي فرماندار! فكر نون باش كه خربزه آبه (اين جمله رو بازجويي كه برام انتخاب كرده بودي 1000 بهم بار گفت تا يادم بمونه و بهت بگم). تا دوره‌ي حكومتت!!! تموم نشده اينا رو ببين و خودت رو اصلاح كن. يه روز من خودم تمام اين بلاهايي رو كه تو اين چند سال سرم آوردي رو جبران مي‌كنم تا شايد حداقل ياد بگيري كه تو يه مادر زن بيشتر نداري كه بميره. البته اين جور ادعا مي‌كني. اگه مي‌خواي بهانه بياري، يادت باشه دفعه‌ي قبلش چه بهانه‌اي آوردي كه آدم تو دلش به حماقتت نخنده و به زمين و زمان فحش نده كه گيره چه آدم ... افتاديم. مي‌دونم نوچه‌هات اينا رو كلمه به كلمه مي‌خونن. براي همين اين‌جا نوشتم كه فردا نگي نگفتم. پس پنبه‌ها رو از گوشت در بيار، عينكت رو بزن و يه كاغذ بيار و نكته‌هاي مهم رو يادداشت كن كه مي‌خوام نشونت بدم قدرت جنبش سبز رو:

پ.ن 1: آقاي فرماندار! مي‌دوني كه از نوشتن و گفتن اسمت احساس انزجار مي‌كنم. پس به كرامت نداشته‌ات ببخش اين بي‌حرمتي به نماينده‌ي نايب امام زمان رو!!! و به دل نگير از اين اغتشاش‌گر عامل استكبار كه روزگارش رو با جاسوسي براي اسرائيل و آمريكا مي‌گذرونه و چمدون چمدون دلار آمريكايي پول خرج مي‌كنه تا انقلاب مخملي راه بندازه...
پ.ن 2: دليل اين كه دير نوشتم اين بود كه:
1-    اينترنت خونه (شيراز) قطع شد.
2-    به يه پيشنهاد كار توي شهر قريب غريب (تهران) جواب مثبت دادم. ساعت 8:30 صبح تا 4:30 عصر گير كارم و ترجيح مي‌دم كاراي شخصي‌ام رو اون‌جا انجام ندم. خونه هم كه اينترنت نيست. سازگار شدن با محيط جديد هم يه كم سخته.

Bookmark with:

Deli.cio.us    Digg    reddit    Facebook    StumbleUpon    Newsvine
پيام‌ها
مشخصات شما:
گاواتار فعال هست.
پيام:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
جلوگيري از پيام هرز:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.